تبليغاتX
داستان کوتاه و مطالب خواندنی ازمرد منتظر
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

به مجنون به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس

سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم

کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 18:39  توسط محمد جواد ابراهیمی  | 

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه : بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا ...برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زمین انداخت .همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیموقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 22:16  توسط محمد جواد ابراهیمی  | 
 

یک روز مردی در حال عبور از خیابان کودکی را مشغول جابجایی بسته ای دید که از خود کودک بزرگتر بود، پس به نزدیکش رفت و گفت: عزیزم بگذار تا کمکت کنم.
مرد وقتی خواست بسته را بردارد دید که حتی حملش برای او مشکل است چه برسد به این بچّه.
کمی که رفتند مرد از کودک پرسید چرا این بسته را حمل می کند؟
کودک در پاسخ گفت: که پدرش از او خواسته است.
مرد پرسید: چرا پدرت خودش این کار را انجام نداد؟ مگر نمی دانست که حمل این بسته برایت چقدر سخت است؟
کودک جواب داد: اتفاقا مادرم هم همین حرف را به پدرم زد ولی او گفت:
"
خانم بالاخره یه خری پیدا می شه به این بچّه کمک کنه دیگه!"

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 22:10  توسط محمد جواد ابراهیمی  | 
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 22:3  توسط محمد جواد ابراهیمی  | 

زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر میره دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟ خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم.هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه دکتر گفت: خبو دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن.و این کار رو ادامه بده.دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت. خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود.هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 1:58  توسط محمد جواد ابراهیمی  | 

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوه ای چند است؟ پیشخدمت پاسخ داد: پنجاه سنت. پسر بچه دستش را در جیبش فروبرد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید : یک بستنی ساده چند است؟ در همین حال تعدادی از مشتریان در اتتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد : 35 سنت. پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گٿت: لطٿا یک بستنی ساده. پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کردآنجا در کنار ظرف خالی بستنی دو سکه پنج سنتی و پنج سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت ....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 1:44  توسط محمد جواد ابراهیمی  | 

در مراسم تودیع پدر پابلو کشیشی که ۳۰سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده وبازنشسته شده بود .ا یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت کرده بود در روز موعود مهمان سیستمدار تاخیر داشت بنابراین کشیش تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند پشت میکروفن قرار گرفت و گفت ۳۰سال قبل وارد این شهر شدم انگار همین دیروز بود ......راستش را بخواهید اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد مرا به وحشضت انداخت به دزدی هایش باج گیری رشوه خواری هوس رانی زنا با محارم وهر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد ان روز فکرکردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه ی زمین فرستاده است ولی با گذشت زمان واشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده ام واین شهر مردمی نیک دارد ......دراین لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شدواز او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد ......درابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی کرد وسپس گفت که به یاد دارم که زمانی که پدر پابلو وارد شهر شد من اولین کسی بودم که برای اعتراف به ایشان مراجعه کردم .....

نتیجه ی اخلاقی .وقت شناس باشید ....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 1:20  توسط محمد جواد ابراهیمی  | 
 
میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون ‘بنز’ و ‘ب ام و’ جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده… یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم… امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقیه میفروشن .
خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نسیت! برو یک زنگی به شیطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!!!
جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان… دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بفرمایید؟
جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟
شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه… این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!… حالا هم که… ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!! جبرئیل جان، من برم …. اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن…
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 4:7  توسط محمد جواد ابراهیمی  | 

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید.
از همون اول كم نیاوردم، با ضربه دكتر چنان گریه‌ای كردم كه فهمید جواب «های»، «هوی» است.
هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شكستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمیكردم!
این شد كه وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.
هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پای تخته زنگ می‌خورد. هر صفحه‌ای از كتاب را كه باز میگردم، جواب سوالی بود كه معلمم از من می‌پرسید. این بود كه سال سوم، چهارم دبیرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!
تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یكی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفت بنویسم!
بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز یك ترم از نگذشته بود كه توی راهروی دانشگاه یه دسته عینك پیدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این كه دسته عینكش رو پیدا كرده بودم حسابی تشكر كرد و گفت: نیازی به صاف كردنش نیست زحمت نكشید این شد كه هر وقت چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز میشد و از این كه گمشده‌اش را پیدا كرده بودم حسابی تشكر میكرد. بعدا توی دانشگاه پیچید:دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم كه اون دختر كیه و اون ناجی كیه!
یك روز كه برای روز معلم برای یكی از استادام گل برده بودم یكی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بیرون، منم سرک كشیدم ببینم كجاست كه دیدم افتاده تو بغل اون دختره!خلاصه این شد ماجرای خواستگاری ما و الان هم استاد شمام!
كسی سوالی نداره؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 5:47  توسط محمد جواد ابراهیمی  | 

در زمانهاي بسيار دور زماني که هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود ، همه فضيلت ها در همه جا شناور بودند. . روزي همه آنها دور هم جمع شده بودند ناگهان يکي از آنها ايستاد و گفت بياييد يک بازي کنيم مثلاً قايم باشک. همه از اين پيشنهاد خوشحال شدند وديوانگي فوراً فرياد زد من چشم ميگذارم... من چشم ميگذارم... واز آنجا که هيچ کس نميخواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند .ديوانگي جلوي درختي رفت وچشمهايش را بست وشروع به شمردن کرد يک،دو،سه ... همه رفتند و در جايي پنهان شدند ،لطافت خودرا به شاخ ماه آويزان کرد .خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد .اصالت در ميان ابرها مخفي گشت. هوس به مرکز زمين رفت.طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود رفت وديوانگي مشغول شمردن بود هفتادونه،هشتاد... همه پنهان شده بودند به جزعشق که همواره سردرگم بود ونميتوانست تصميم بگُيردوجاي تعجب هم نيست زيرا همه ميدانيم که پنهان کردن عشق مشکل است . در همين حال ديوانگي به پايان شمارش ميرسيد نودوپنج،نودوشش،نودو..... هنگامي که ديوانگي به صد رسيد عشق پريد بربالين يک بوته ي گل سرخ وپنهان شد.ديوانگي فرياد زد "دارم ميام" و او اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبليش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت رايافت کهبه شاخ ماه آويزان بود. هوس در مرکز زمين بود. يکي يکي همه پيدا شدند به جزعشق ،او ازيافتن عشق نااميد شده بود. حسادت درگوشش زمزمه ميکرد تو بايد فقط عشق راپيدا کني او پشت بوته گل رز پنهان شده است. ديوانگي شاخه اي خشک از تنه ي درختي کند و با شدت وهيجان زياد آن رادر بوته ي گل سرخ فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله متوقف شد.عشق ازپشت بوته بيرون آمد،با دستهايش صورت خودرا پوشانده بودو ازميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد.ديوانگي گفت:من چه کردم ؟ چگونه ميتوانم تورادرمان کنم ؟ عشق پاسخ داد تو نميتواني مرا درمان کني اما اگر ميخواهي کاري بکني راهنماي من باش . «اين گونه است که از آن روز به بعدعشق کور است و ديوانگي همواره در کنار اوست.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 5:26  توسط محمد جواد ابراهیمی  | 

قبر مرا نیم متر كمتر عمیق كنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیكتر باشم.بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیاراداره انگشت‌نگاری قرار دهید.به پزشك قانونی بگویید روح مرا كالبدشكافی كند، من به آن مشكوكم!ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاری كنند.عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب و گاز از داخل گور اینجانب اكیدا ممنوع است.بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان راتماشا كنم.كارت شناساییم با دو قطعه عکس مرا لای كفنم بگذارید، شاید آنجاهم نیاز باشد!مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.روی تابوت و كفن من بنویسید:این عاقبت كسی است كه زگهواره تا گور دانش بجست.دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمن زار خاكم كنید!كسانی كه زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بیکار ندهید.گواهینامه رانندگیم رابه یك آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.کله مرغ برای سگ ها یادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند.بجای عکسم روی آگهی ترحیم کارت معافیم روبزارید.در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنید تا همه به گریه بیفتند.از اینكه نمی توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم وخواهش میکنم پشت سرم حرف در نیارید.التماس میکنم کفنم را از یک پارچه مارک دار انتخاب کنید تا جلوی آدمهای گه تازه به دوران رسیده کم نیاریم.به مرده شوی بگویید مرا با چوبك بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی كنید قبر مرا بزرگ بسازید كه جای آنها هم باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 5:51  توسط محمد جواد ابراهیمی  | 
دل خوش از آنيم که حج ميرويم
غافل از آنيم که کج ميرويم

کعبه به ديدار خدا ميرويم

او که همينجاست کجا ميرويم

حج بخدا جز به دل پاک نيست

شستن غم از دل غمناک نيست

دين که به تسبيح و سر و ريش نيست

هرکه علي گفت که درويش نيست

صبح به صبح در پي مکر و فريب

شب همه شب گريه و امن يجيب

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 6:18  توسط محمد جواد ابراهیمی  | 
عشق واقعی
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود . دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است...


 
خان زند
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان زند مي رسد. خان از وي مي پرسد که چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي کني؟مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم.خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو کجا بودي؟مرد مي گويد من خوابيده بودم.خان مي گويد خب چرا خوابيدي که مالت را ببرند؟مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان که استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .مرد مي گويد : چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!!خان بزرگ زند لحظه اي سکوت مي کند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم!



 
پدر و پسر
پدر خسته از سر کار به خانه برگشت. پسر از پدر پرسید پدر میتوانم بپرسم ساعتی چند دلار حقوق میگیری . پدر با بی حوصلگی گفت به تو ربطی ندارد. پس از اندک زمانی پسر بار دیگر این سوال را از پدر پرسید و پدر با عصبانت پسر کوچکش را دعوا کرد ولی پسر باز با خواهش از پدرش خواست تا بداند دستمزد پدرش ساعتی چند است و پدر ناگزید پاسخ داد ساعتی 20 دلار. پسر از پدر پرسید می توانی 10 دلار به من بدهی نیاز دارم. و پدر شاکی از اینکه تمام پافشاری های پسر از سوالش فقط برای گرفتن پول بود... با فریاد به پسرش گفت بر و به اطاقت تا دیگر نبینمت. پسر با حالی دگرگون راهی اطاقش شد . پس از مدت زمانی پدر از کارش پشیمان شد و برای دلجویی از پسرش راهی اطاق پسر شد .درب اطاق را که باز کرد دید پسرش دستپاچه مشغول جمع کردن پولش است. پدر با خشم از پسر پرسید. این پول ها چیست؟ پسر گفت پول های توجیبیم است. پدر سوال کرد چقدر است؟ پسر جواب 10 دلار . و پدر متعجت از پسر پرسید ! تو که خودت 10 دلار داشتی برای چه 10 دلار دیگر از من میخواستی؟  پسر در پاسخ به پدرش گفت. برای آنکه 10 دلار کم دارم تا بشود 20 دلار و به تو بدهم تا فردا یک ساعت زودتر به خانه بیایی ....


 
نامه ای به خدا 
يک روز کارمند پستي که به نامه‌هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي‌کرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه‌اي به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي‌گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي‌کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن ...کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامه‌اي به خدا !همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود :خداي عزيزم، چگونه مي‌توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي ‌عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!...



 
تو نیکی کن و در دجله اندارز       که ایزاد در بیابانت دهد باز
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند: «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»




+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 1:56  توسط محمد جواد ابراهیمی  | 

 خدای لیلی  

 روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد.مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: "هي!!! چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟"مجنون به خود آمد و گفت: "من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم، تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟"


دروغ و حقیقت 

روزي دروغ به حقيقت گفت: "ميل داري باهم به دريا برويم و شنا کنيم؟" حقيقت ساده لوح پذيرفت و گول خورد.آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند، حقيقت لباسهايش را در آورد تا شنا کند. دروغ حيله گر لباسهاي او راپوشيد و رفت.از آن روز هميشه حقيقت عريان و زشت است، اما دروغ در لباس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود...


اشتباه فرشتگان

درويشي با اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود، پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد: "جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين آدم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند."و حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: 
"با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي، خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند."


پازل

پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد . پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه


سرعت یعنی این!

سه تا پسر درباره پدرهایشان لاف می زدند:
اولی گفت: «پدر من سریعترین دونده است. اون می تونه یک تیر رو با تیرکمون پرتاب کنه و بعد از شروع به دویدن، از تیر جلو بزنه.»
دومی گفت: «تو به این میگی سرعت؟ پدر من شکارچیه. اون شلیک میکنه و زودتر از گلوله به شکار میرسه.»
سومی سرشو تکون داد و گفت: «شما دو تا هیچی راجع به سریع بودن نمی دونید. پدر من کارمند دولتی است. اون کارشو ساعت ۴:۳۰ تعطیل میکنه و ۳:۴۵ تو خونه است!»


جهان سوم از دیدگاه دکتر حسابی

از قول ایشان نقل شده است : روزی در آخر ساعت درس، یکی از دانشجویانم که دانشجوی دوره دکترا و اهل نروژ بود از من پرسید  :  استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟
فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود. من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم. به آن دانشجو گفتم
جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد


امید
شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت

وای بر ما ...
دختر با ظاهری ساده و نه مذهبی در حال عبور کردن از خیابان بود پسری از پیاده رو داد زد سیبیییلو چطوری؟ دختز کاملا خونسرد تبسمی کرد و جواب داد وقتی تو زیر ابرو بر می داری من سیبیل می زارم تا این جامعه یه مرد هم داشته باشه.پسر سرخ شد و چیزی نگفت

پدر و پسر
زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش  تكه سنگي را بداشت و  بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت.  مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده!!!  در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انشگت دست پسر قطع ش. وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد" !   آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچي نتوانست بگويد به سمت اتوبيل برگشت وچندين باربا لگدبه آن زد. حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود  نگاه مي كرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"   روز بعد آن مرد خودكشي كرد!

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:25  توسط محمد جواد ابراهیمی  | 

نانوا هم جوش شیرین میزند . بیچاره فرهاد


از روی پل عابرپیاده عرض خیابان را به طول عمرم اضافه می‌کنم.
ميگن هر موقع که آب نوشيدي بگو يا حسين .

اما اين روزا که آب مي بيني و نمي نوشي آهسته بگو:  يا اباالفضل


اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم،قفسی به بزرگی آسمان میسازم.
ابرها برای تبانی با خشکسالی قرص ضد بارداری خوردند

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 4:20  توسط محمد جواد ابراهیمی  | 
به نام آنکه ابری را میگریاند تا گلی را بخنداند
یاد داری روز زادن تو همه خندان بودند وتو گریان آنچنان باش که روز رفتن تو همه گریان باشند و تو خندان
ای به قربان وجودت که وجودم ز وجودت به وجود آمده است

من به قربان سجودت که سجودم ز سجودت به سجود آمده است


گاهی اوقات از نردبان بالا میری که دستهای خدا رو بگیری غافل از اینکه خدا پایین نردبانو گرفته تا تو نیفتی
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را دفتر نقاشیش سیاه میکشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد
توی زندگی افرادی هستن که مثل قطار شهر بازی میمونن از بودن با اونا لذت میبری اما باهاشون به هیچ جا نمیرسی
درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش
ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكركنم تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم
اگر م مشکلات را برداریم آن چه که می ماند شیرین و دوست داشتنی است
حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ مزرعه ست
اي تماشايي ترين مخلوق خاكي در زمين! آسماني ميشوم وقتي نگاهت ميكنم
اگر نميتواني بالا بري پس سيب باش تا با افتادنت انديشه اي بالا رود
نمی دانم چرا غمها نمی دانند که من سلطان غمهایم
با تار تنگ دلتنگ تنهاییم می نوازم برایت به یاد روز هایی بودی و ...
کاش میشد همچو آوای یک دوره گرد    زندگی را بار دیگر دوره کرد
کشتى در ساحل امن تر است، ولى براى این منظور ساخته نشده است: "حرکت کن"
دریاها نماد فروتنی هستند. در نهاد خود کوه های بلندتر از خشکی دارند، ولی هرگز آن را به رخ نمی کشند.
اگرخداوند آرزویى را در دلت نهاد، بدان توانایى رسیدن به آن را در تو دیده است.
اگر افتادی مهم نیست...
به شرطی که موقع بلند شدن از زمین چیزی برداری.


+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 3:31  توسط محمد جواد ابراهیمی  | 
له غم دوری دوس قطه قطه داخم بکن     پر و بالم برزننو بی کفن خاکم بکن
رفیق نازار فره هورد کم          پسا کوتلکو خوم له شوند کم

گیانگه گیانان فقط یه بزان          داخ دیورید سقانم سزان


پرسیم له چنار سربرزی داران         نیش مار خوشه یا دوری یاران

فرمو نیش مار یه جار زامته           اما دوری یار تا قیامته


+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:6  توسط محمد جواد ابراهیمی  |